بووووووق
بوق بوبوق بووووقققق بقبوق...
من هم گاه به اسمان می نگرم و این منم که در اسمان چهره ی تو را می بینم با تمام زیباییش ان گاهست که دیگر از خود بی خود می شوم و فریاد میزنم رو به اسمان:خدااااا... ایا این تمام عشق منست سپس با خود زمزمه می کنم:اری،اری این است بهترین عشق و زیبا ترین شخص در زندگی من اری دوستت دارم دوستت دارم به اندازه ی ستارگانی که تا روزگارانی که من و تو نیز نیستیم هستند و به عشق من و تو وحرف هایمان توجه می کنند و منو تو بدون این که بدانیم همدیگر را می بوییم و در اغوش میگیریم افسانه هم پایانی دارد چه برسه به عشق... و این است پایان عشق منو او،اویی که با من بود ولی در دل فکر یه یاردیگرو داشت.... میتوان گفت که شاید حق با او بود ولی من چه گناهی داشتم که باید در اتش عشق او خاکستر میشدم مگر بقیه چه گناهی داشتند مگر فقط او بود که.... نمیدونم که بعد از من اون میخواد چه کار کنه یعنی مهم هم نیست ولی خب چندان بی اهمییت هم نیست شاید این تنها راهی باشه که بتوانم خودم رو ارام کنم و شاید هم تنها راه حل نباشه ..... زندگی مثل یه دریاست وقتی میخوای از دستش رها بشی میخوای حرکت کنه و در موقییت بهتری قرار بگیری میشه دریاچه و موقعی که میخوای حرکت نکنه و بیاستد میشه رود رودی بی کنایه........ شاید منو او هم در چنین شرایطی قرار گرفتیم و شاید این تنها شک باشه نمیشه در این باره نظر داد حتی سر نوک انگشت مورچه......... زندگی کاش همیشه روان بود ولی حیف حیف که روانی ان با کمی کندی رخ میده.... سرابی که در راه زندگی دیدم فقط یه سراب نبود بلکه یک دنیا بود دنیایی که شاید اگر ان را انتخاب میکردم الان اینجا نمیبودم ولی حال اینجایم.... جایی دور جایی پرت در این دنیا ی خاکی اه اه اه ببخشید اگه سرفه کردم این تنها برای خاکی است که در این کره ی خاکی وجود دارد.... زندگی هوایی است جاودانه بر ان سوی کوه های بلند که در انجا خدا پنهان است خدا خدایی که هرچه میکشیم از اوست و او است که من و تو وما وانها را بوجود اورده چه جای ناشکری است خدایا شکرت شکرت خدا.... خدا اگه نبودی عاشق کی میشدم این پرسشی است که خدا هم جوابش را نمیداند درست میگویم خدا راستش رو بگو....... پاسخ این سوال محدود نیست وادامه ای طویل و دراز دارد او باید مرا دوباره خلق کند به شکلی که دیگر عاشقش نباشم و باید یک شکست عشقی از دست من بخورد چون هرچی باشه خیلی دوستم داره مگه نه خدا توی رودر بایستی گیر نکن هیچکی اینجا نیست..... شاید به عقیده ی خیلی ها این کار و حرفهای من کبر باشد ولی خودت بهتر از هرکسی میدونی که این تنها به خاطر علاقه ای هست که بهت دارم و تویی که تنها میفهمی چی میگم فکر کردی میخوام فضا نورد بشم که چی ها سی داش همش به خاطر تو فدات شم تویی که عزیزمی ..... عزیزمی رو از یکی یاد گرفتم که فقط فقط خودت میدونی پیش خودمون باشه میمونه بین خودمو خودت دیگه به سلامتی شما خدایی و مام بنده، خدا بخشش داره مگه نه؟ به امید باری دیگر... سکوت واسطه ای که نمودار های بزرگ را بوجود می اورد،از دنیای سکوت چیز هایی کامل و با شکوه و روشنایی زندگی حاصل می شود و همین سکوت است که در همه جا تسلط دارد. مردم های زیادی بودند که با سکوت کردن بزرگ شدند،سکوت در درون خود رازی نهفته دارند که شاید این راز را ارواح سرزمین مردگان بدانند. اگر ما هم برای چند روز سکوت اختیار کنیم،معجزه ی سکوت را می بینیم چه بسا کسانی بودند که با چند روز سکوت به معجزه ی ان پی برند و برخی ان را تا پایان را ه حفظ کردند و بعضی دیگر از یاد برده اند،امیدوارم شما اگر به معجزه ی ان پی بردید از سر لوحه دادن ان کلافه نشده و ان را از یاد نبرید،خداوند شما را یاری کند چون تحمل سکوت خیلی سخته مخصوصا برای کسانی که تجربه ی ان را ندارند. سکوت کردن باعث شکسته شدن در های فکر انسان والبته نزدیک شدن به دنیای اابدیت است،زیرا با تفکر مرز های فکری انسان شکسته می شود. یک دانشمند فرانسوی میگویند:حرف زدن همیشه باعث مخفی کردن افکار درونی نیست در بسیاری مواقع همه چیز را ظاهر می کند و هر چیز را که در درون خود پنهان فرض میکنید به طور ناخواسته ظاهر می شود،حرف زدن در جای خودش و به موقع با ارزش است ولی از ان با ارزش تر سکوت است. میگویند:حرف مانند نقره است و سکوت مانند طلا است یا به عبارت دیگرحرف مثل زمان است و سکوت مثل ابدیت است. گاهی اوقات ما میخواهیم کاری را انجام دهیم ولی در مقابل ان کار مجبور به سکوت کردن می شویم ،این اجبار توسط چیزی دز درون ما شکل میگیرد که اگر ما به این احساس پاسخ منفی بدهیم چیزی را از دست داده ایم که شاید دیگر نتوانیم ان را به هیچ طریقی بدست بیاوریم. وقتی که زنده ایم حرف میزنیم،وقتی که تنهاییم سکوت میکنیم و کافی است که یک نفر با ورود به تنهایی ما باعث شود که ما سکوت را شکسته شود در این حال ما در درون خود احساس میکنیم که نیروییی خاص به ما می گوید در های ابدیت بر روی شما بسته شده است،این حس شماست. بسیاری دیده شده که در جمع هایی که بر پا کرده ایم با سکوت کردن همه جو سنگینی رو به رو می شویم که برای ما غیر قابل تحمل است به عقیده ی مورلیس موترلینگ:این فضا برای نیرومند ترین ارواح نیز سنگین است. برخی از مردم سکوت را تجربه نکرده اند و نمی داننند چیست پس امادگی پذیرش ان را نیز ندارند. سکوت بالاتر از ستارگان و عمیق تر از شهر مردگان است. سکوت برای شاه و گدا یکی است و این ما هستیم که ان را می پذیریم یا دست رد به ان می زنیم. (( این سکوت شب و روز در استانه در ما ایستاده اند و کسانی که در زندگی هیچ وقت گریه نکرده اند می توانند مثل سایر بدبختان با این ارواح کنار بیایند به همین سبب است که اشخاصی که با عشق بزرگ شده اند از دیگران بیشتر چیز میفهمند زیرا در سکوت لبهای عاشق و معشوق دنیایی از حقیقت و از عشق های عمیق و هزاران چیز های دیگر وجود دارد که سایر مردم و کسانی که دوست نداشته اند نمی توانند ان را احساس کنند. فریاد زدم اما هیچ کس صدایم را نشنید گریستم ولی هیچ کس نپرسید که چرا؟ حال می گویم تا همه بشنونند: اسمان گریان،دریا غران و بیابان مایوس از شب های تنهاییو تنهایی غمگین تر از نن است او را دوست می داشتم چون همه چیز داشت به او عشق می ورزیدم چون عاشق بودم گریان و غران و مایوس هیچ کدام دیگر مهم نیست مهم تنها با او بودن بود او رفت او رفت به جایی دور و این من بودم که مردم زندگی را دوست داشتم وقتی که او بود او را دوست داشتم وقتی که دست در دستانش نهاده بودم افکارم منطقی بود زندگی رنگ داشت صدایم نمی لرزید مشتم محکم بود ولی او رفت حال دیگر هیچ یک مهم نیست حتی خود او و بود و نبودش او را می خواستم چون خواستن توانستن بود ولی او رفت به پایش افتادم ولی او رفت و من نیز شکستم
| :قالبساز: :بهاربیست: |


