|
رویای بی انتها | ||
|
[ جمعه بیست و سوم دی 1390 ] [ 23:59 ] [ chista ]
[ جمعه بیست و سوم دی 1390 ] [ 23:48 ] [ chista ]
پیکر خود را به آب چشمه بشویم وسوسه می ریخت بر دلم شب خاموش تا غم دل را بگوش چشمه بگویم آب خنک بود و موجهای درخشان ناله کنان گرد من به شوق خزیدند گویی با دست های نرم و بلورین جان و تنم را بسوی خویش کشیدند بادی از آن دورها وزید و شتابان دامنی از گل بروی گیسوی من ریخت عطر دلاویز و تند پونه وحشی از نفس باد در مشام من آویخت چشم فروبستم و خموش و سبکروح تا به علف های ترم و تازه فشردم همچو زنی که غنوده در بر معشوق یکسره خود را به دست چشمه سپردم روی دو ساقم لبان مرتعش آب بوسه زن و بی قرار تشنه و تب دار ناگه در هم خزید ... راضی و سرمست جسم من و روح چشمه سار گنه کار [ جمعه بیست و سوم دی 1390 ] [ 23:36 ] [ chista ]
دخترک خنده کنان گفت که چیست راز این حلقه ی زر راز این حلقه که انگشت مرا این چنین تنگ گرفته است به بر
راز این حلقه که در چهره ی او اینهمه تابش و درخشندگی است مرد،حیران شدو گفت: حلقه ی خوشبختی است،حلقه ی زندگی است
همه گفتند : مبارک باشد دخترک گفت:دریغا که مرا باز در معنی ان شک باشد سالها رفت و شبی
زنی افسرده نظر کرد بر ان حلقه ی زر دید در نقش فروزنده ی او روزهایی که به امید وفای شوهر به هدر رفته ،هدر
زن پریشان شد و نالید که وای وای،این حلقه که در چهره ی او بازهم تابش و رخشندگی است حلقه ی بردگی و بندگی است [ شنبه هشتم مرداد 1390 ] [ 14:28 ] [ chista ]
روزی لِئوبوسکلیا،نویسنده و سخنران مشهور،درباره ی مسابقه ای که در آن از او به عنوان داور دعوت به عمل آمده بود،صحبت می کرد.هدف از این مسابقه انتخاب غمخوارترین کودک بود.برنده مسابقه پسر بچه ی چهار ساله ای بود که در همسایگی دیوار به دیوارشان پیرمردی زندگی می کرد که به تازگی همسرش را از دست داده بود.پسرک کوچولو با مشاهده ی اینکه پیرمرد می گرید. وارد خانه ی او شده و در آغوشش نشست.وقتی مادر پسرک از او پرسیده بود که به همسایه ی پیر چه گفته بودی،پسرک کوچولو پاسخ داده بود که: هیچ چی ،فقط کمکش کردم که گریه کند.
[ یکشنبه بیست و نهم خرداد 1390 ] [ 22:38 ] [ chista ]
سلام شاید کلمه ی تکراری ایه واسه شروع حرف ها اما یه مقدمه ی خیلی خوبه واسه آغاز.
همه چیز با سلام شروع میشه ولی لی کاش میشد که با یه کلمه هم کلا تموم بشه.... ولی نمیشه!!!! یه راهنمایی می خوام... چه جوری میشه یه انسان رو که تو زندگیت نقش بزرگی داشته و در حال حاضر هم خیلی حرف هارو دربارش میشنوی فراموش کرد؟ [ شنبه هفتم اسفند 1389 ] [ 15:31 ] [ chista ]
نیروی جاذب
شاعران را سر به زیر کرده است بر خلاف منجم ها که هنوز سر به هوایند تمام سیب ها افتاه اند و نیوتون پشت وانت سیب زمینی می فروشد. آهای آقای تلسکوپ! گشتم نبود نگرد نیست!
اکبر اکسیر [ سه شنبه دوازدهم بهمن 1389 ] [ 23:57 ] [ chista ]
امروز... یه روز خیلی خاص بود یه روزی که شاید دیگه.... امروز 26 دی. سالروز یه اتفاقه بزرگ تو زندگیه من بود . خیلی دوس داشتم که اونم مثه من یادش می بود... اما امکان نداره . شاید سپیده یادشه یا سامان یا حتی دانیال(واسه یادآوری:دوسال پیش سامان و دانیال داشتن ساعت 11 این حدودا فوتبال بازی میکردن)... نمیدونم اما میدونم پریسا یادشه. خدایا کمکم کن. دیروز هوا برفی بود و منو پریسا توی اباذر راه میرفتیم.هوا واسم دلگیر بود و نفسم به زور بالا میومد. ای کاش محمد یه سر به وبلاگم میزد...
اینم یه شعر از خودم که خیلی خرم.
شور و نشاط همه چیز در زندگی من تمام شده است. تنها و تنها تمام شادی ای بی پایان تمام به تمام تبدیل شد. نیست شد زندگی خیلی بی رحم است ومن خیلی خونسرد. و این باعث زجر من است من و زندگی مبارزه ای تا سر حد جنون خیالی از بی خبری و دریایی بی جان من آرزو دارم که بفهمم چیست؟ زندگی... اما قبل از فهمش خواهم مرد من زندگی را دوست... و دوست مرا زندگی و زندگی مرا... نمی دانم جمله جمله ی من نیست این تنها حس من است در بی خبری من بی خبر ترینم... و عشق من از همه با خبر تر... من آرزو دارم ولی دل ندارم من عشق دارم ولی دوست ندارم زندگی می کنم ولی نفس نمی کشم و نگاهم را به آن نقطه ی کور می اندازم . ولی با تمام پر رویی نمیخواهم ببینم. من خیلی درد کشیده ام اما هنوز به دنیا... نیامده ام [ یکشنبه بیست و ششم دی 1389 ] [ 22:54 ] [ chista ]
باید من هم اعتراف کنم
من هم گاه به اسمان می نگرم و این منم که در اسمان چهره ی تو را می بینم با تمام زیباییش ان گاهست که دیگر از خود بی خود می شوم و فریاد میزنم رو به اسمان:خدااااا... ایا این تمام عشق منست سپس با خود زمزمه می کنم:اری،اری این است بهترین عشق و زیبا ترین شخص در زندگی من اری دوستت دارم دوستت دارم به اندازه ی ستارگانی که تا روزگارانی که من و تو نیز نیستیم هستند و به عشق من و تو وحرف هایمان توجه می کنند و منو تو بدون این که بدانیم همدیگر را می بوییم و در اغوش میگیریم دوستت دارم [ جمعه بیست و ششم آذر 1389 ] [ 21:32 ] [ chista ]
کبودهيماهوراي ! گيل ويگولي ... نيبون .. نيبون غار كبود ميدود دست به گوش و فشرده پلك و خميده يكسره جيغي بنفش مي كشد گوش - سياهي ز پشت ظلمت تابوت كاه - درون شير را مي جود هوم بوم هوم بوم وي يو هو هي ي ي ي ي هي يا يا يا ا ا ا
شعر دومکتاب فروشي - آرمان تاب فروشي-رمان اب فروشي-مان ب فروشي-ان فروشي-ن فرو شي پت پت پت توضيح:در اين شعر او سعي در به تصوير کشيدن فرايند سوختن و خاموش شدن لامپ سر در يک مغازه کتابفروشي را دارد. در اين اشعار طرز نوشتن خود شعر به سبکي که شاعر براي اولين بار نوشته است اهميت مي يابد! نظر شما درباره اشعاري اين چنين چيست؟ [ پنجشنبه هجدهم آذر 1389 ] [ 22:45 ] [ chista ]
|
||
| [ طراحی : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin ] | ||